این روایتنامهی رنج من است داغ پنهانیترین گنج من است سالها از هم جدا افتادهایم در مسیر گریه، جا افتادهایم خندهاش جا مانده بر دیوار من رد پایش مانده در تکرار من سالها نامش نمازم بوده است گریه و راز و نیازم بوده است زخمِ او در عمق جانم مانده است حسرتش بر استخوانم مانده […]
داغ جدایی | شعر
دلم را با خودت بردی و رفتی غم و اندوه آوردی و رفتی تو رفتی و دلم با تو روان شد درون سینهام آتشفشان شد الهی رسم دنیا در بگیرد که دل را از دل دیگر بگیرد چه تقدیریست، در راه رسیدن که داغ افتد به هر آه رسیدن چرا هر کس که عاشق شد، […]