رفتن به محتوا
یادداشت‌های یک روزنامه‌نگار

داغ جدایی | شعر

برای یک مطالعه آرام

دلم را با خودت بردی و رفتی

غم و اندوه آوردی و رفتی

تو رفتی و دلم با تو روان شد

درون سینه‌ام آتش‌فشان شد

الهی رسم دنیا در بگیرد

که دل را از دل دیگر بگیرد

چه تقدیری‌ست، در راه رسیدن

که داغ افتد به هر آه رسیدن

چرا هر کس که عاشق شد، شکسته؟

چرا هر عاشقی در خون نشسته؟

چه تلخ است این جدایی، این تب تلخ

که باید دل بسوزد در شب تلخ

چه دنیایی‌ست؟ لبریز از جدایی

غم و اندوه و درد و بی‌وفایی

کسی با عشق دل بست، آه برداشت

به‌جای بوسه، زخم از ماه برداشت

دو دل بودیم و از هم دور ماندیم

در آغوش شبِ رنجور ماندیم

درون سینه‌ام طوفان نشسته‌

به قلبم داغ بی‌درمان نشسته‌

صدای پایش از من دورتر شد

دلم از قبل هم رنجور تر شد

منم آن عاشق دیوانه‌ تو

که گم کرده‌ست راه خانه‌ تو

دلم را با خودت بردی و رفتی

به من اندوه آوردی و رفتی

چه حاصل از دعاهای شبانه؟

جوابی نیست جز اشک و بهانه‌

به هر رویا که دل بستی، غبار است

و هر لبخند، زهر انتظار است

چه دنیایی‌ست، بین ما؟ دو دیوار

نه پیغامی، نه راهی سوی دیدار

جهانم بعد تو خاموش و تار است

نفس‌هایم شبیه کوه‌سار است

صدایم مانده در گوش درختان

شکستم کنج آغوش درختان

کجایی، ای بهار خسته‌جانم؟

کجایی، ای سرود ناگهانم؟

به دوشم کوه رنجت جا گرفته

غمم تا استخوان مأوا گرفته

به لب‌هایم دروغ خنده مانده

غم و درد و فراغ و گریه مانده

نه بغضی مانده، نه فریاد بی‌تو

فقط دوزخ، فقط بیداد بی‌تو

جهان را شعله‌ور کردی و رفتی

دلم را بی‌خبر کردی و رفتی

نگاه کن خاطرات خسته‌ام را

ببین بخت نگونِ بسته‌ام را

و حالا مانده‌ام با بیت‌هایم

غمی پنهان درون قصه‌هایم

الهی چشمِ من تارِ تو گردد

دلم در سوزِ افکار تو گردد

الهی خانه‌ات بی‌درد باشد

غذایت گرم و آبت سرد باشد

الهی پشتت از غم خم نگیرد

بهارت رنگی از ماتم نگیرد

الهی اشک تو شادی بگیرد

وجودت رنگ آزادی بگیرد

الهی خنده‌ات باران نگیرد

دلت از ابرها طوفان نگیرد

الهی ماه تو روشن بماند

چراغ راه تو روشن بماند

دلت هرگز نشانِ غم نگیرد

هوایت رنگی از ماتم نگیرد

الهی خانه‌ات پرخنده باشد

خوشی‌های دلت پاینده باشد

الهی خانه‌ات روشن بماند

دلت از تیرگی ایمن بماند

شعر از: وحید پیمان

 

 

به پایان این نوشته رسیدید.

شاید بخواهید بخوانید

فرهنگ و هنر۲ دقیقه مطالعه

روایت‌نامه رنج

این روایت‌نامه‌ی رنج من است داغ پنهانی‌ترین گنج من است سال‌ها از هم جدا افتاده‌ایم در مسیر گریه، جا افتاده‌ایم خنده‌اش جا مانده…

گفت‌وگو درباره این نوشته

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دنبال چه می‌گردید؟

در میان مقاله‌ها، یادداشت‌ها و صفحات سایت جست‌وجو کنید.

همه چیز در دسترس

جعبه ابزار شما

خبرخوانخبرهای افغانستان و جهان نرخ اسعارنرخ ارزهای مختلف آب‌وهواوضعیت شهرها و ولایت‌ها تلویزیون زندهتماشای شبکه‌های تلویزیونی رادیو زندهصدای رادیوها قرآن صوتیشنیدن تلاوت قرآن اوقات شرعیزمان نمازها لرزه‌نگاریرویدادهای زمین‌لرزه

جهان نوشته‌ها

معلومات عمومی۱۰۲۸ نوشتهصحت۵۵۴ نوشتهآموزش‌ها۴۴۱ نوشتهتاریخ۴۳۳ نوشتهچرا ها؟۳۳۲ نوشتهوبلاگ۱۹۱ نوشتهمهارت‌های زندگی۸۹ نوشتهمبانی فلسفه‌ی غرب۵۰ نوشتهآموزش ساده پایتون۵۰ نوشتهاحمد ظاهر۴۷ نوشتهآلمان۲۵ نوشتهمهاجرت۲۲ نوشتهموسیقی۲۰ نوشتهکتابخانه۱۷ نوشتهپادکست۱۷ نوشتهورزش۱۵ نوشتهفرهنگ و هنر۱۵ نوشتهخبر۱۵ نوشتهمقالات۱۵ نوشتهخلاصه کتاب۱۵ نوشتهمحلی هراتی۱۴ نوشتهخبرها۱۴ نوشتهزبان آلمانی۱۳ نوشتههمه۱۳ نوشتهجامعه۱۳ نوشتهروایت‌ها۱۲ نوشتهدانش۱۲ نوشتهسلامت۱۲ نوشتهدرست بنویسیم۱۱ نوشتهسیاست۱۱ نوشتهیادداشت‌ها۱۱ نوشتهگزارش‌ها۱۱ نوشتهاصطلاحات سیاسی۱۰ نوشتهمقاله‌ها۱۰ نوشتهچگونه ویزا بگیریم؟۹ نوشتهشب‌نامه‌ها۸ نوشتهویژه۸ نوشتهابزار۸ نوشتهمطالب مناسبتی۶ نوشتهچگونه۶ نوشتهدنیای مهاجرت۶ نوشتهسفرنامه‌ها۶ نوشتهزندگی۶ نوشتهخبرها۵ نوشتهدانلود۵ نوشتهتکنالوژی۵ نوشتههوش مصنوعی۵ نوشتهکلاسیک۵ نوشتهپخش زنده تلویزیون های افغانستان۴ نوشتهمصاحبه‌ها۴ نوشتهآمار و ارقام مهاجرین۳ نوشتهکتاب۲ نوشتهپانزده اگست۱ نوشته

برای خواندن بعدی

نوشته‌هایی که در همین مرورگر ذخیره کرده‌اید.

منوی پیمان

PHP Code Snippets Powered By : XYZScripts.com
Verified by MonsterInsights