دلم را با خودت بردی و رفتی
غم و اندوه آوردی و رفتی
تو رفتی و دلم با تو روان شد
درون سینهام آتشفشان شد
الهی رسم دنیا در بگیرد
که دل را از دل دیگر بگیرد
چه تقدیریست، در راه رسیدن
که داغ افتد به هر آه رسیدن
چرا هر کس که عاشق شد، شکسته؟
چرا هر عاشقی در خون نشسته؟
چه تلخ است این جدایی، این تب تلخ
که باید دل بسوزد در شب تلخ
چه دنیاییست؟ لبریز از جدایی
غم و اندوه و درد و بیوفایی
کسی با عشق دل بست، آه برداشت
بهجای بوسه، زخم از ماه برداشت
دو دل بودیم و از هم دور ماندیم
در آغوش شبِ رنجور ماندیم
درون سینهام طوفان نشسته
به قلبم داغ بیدرمان نشسته
صدای پایش از من دورتر شد
دلم از قبل هم رنجور تر شد
منم آن عاشق دیوانه تو
که گم کردهست راه خانه تو
دلم را با خودت بردی و رفتی
به من اندوه آوردی و رفتی
چه حاصل از دعاهای شبانه؟
جوابی نیست جز اشک و بهانه
به هر رویا که دل بستی، غبار است
و هر لبخند، زهر انتظار است
چه دنیاییست، بین ما؟ دو دیوار
نه پیغامی، نه راهی سوی دیدار
جهانم بعد تو خاموش و تار است
نفسهایم شبیه کوهسار است
صدایم مانده در گوش درختان
شکستم کنج آغوش درختان
کجایی، ای بهار خستهجانم؟
کجایی، ای سرود ناگهانم؟
به دوشم کوه رنجت جا گرفته
غمم تا استخوان مأوا گرفته
به لبهایم دروغ خنده مانده
غم و درد و فراغ و گریه مانده
نه بغضی مانده، نه فریاد بیتو
فقط دوزخ، فقط بیداد بیتو
جهان را شعلهور کردی و رفتی
دلم را بیخبر کردی و رفتی
نگاه کن خاطرات خستهام را
ببین بخت نگونِ بستهام را
و حالا ماندهام با بیتهایم
غمی پنهان درون قصههایم
الهی چشمِ من تارِ تو گردد
دلم در سوزِ افکار تو گردد
الهی خانهات بیدرد باشد
غذایت گرم و آبت سرد باشد
الهی پشتت از غم خم نگیرد
بهارت رنگی از ماتم نگیرد
الهی اشک تو شادی بگیرد
وجودت رنگ آزادی بگیرد
الهی خندهات باران نگیرد
دلت از ابرها طوفان نگیرد
الهی ماه تو روشن بماند
چراغ راه تو روشن بماند
دلت هرگز نشانِ غم نگیرد
هوایت رنگی از ماتم نگیرد
الهی خانهات پرخنده باشد
خوشیهای دلت پاینده باشد
الهی خانهات روشن بماند
دلت از تیرگی ایمن بماند
شعر از: وحید پیمان
6tqmwt