این روایتنامهی رنج من است
داغ پنهانیترین گنج من است
سالها از هم جدا افتادهایم
در مسیر گریه، جا افتادهایم
خندهاش جا مانده بر دیوار من
رد پایش مانده در تکرار من
سالها نامش نمازم بوده است
گریه و راز و نیازم بوده است
زخمِ او در عمق جانم مانده است
حسرتش بر استخوانم مانده است
در دلم آشوبِ شبها طی شده
سوزِ یک رؤیای تنها طی شده
چای سردی مانده در فنجان غم
خیره بر در، خسته از طوفان غم
زیر باران، ردّ پایش خیس شد
آیینه با گریههایش خیس شد
خانهی من بعدِ او بیجان شدهست
مثل شعر آخر دیوان شدهست
بعدِ او این خانه خاموشی گرفت
شعلهی شمعم فراموشی گرفت
عقل بعد از عشق، خاموشم گذاشت
حرف، بعد از او، فراموشم گذاشت
رفتنش آیینه را خاموش کرد
شعر را در سینهام مدهوش کرد
درد را با واژه درمان کردهام
آه را در بیت، پنهان کردهام
در دلم، لیلیست اما بیصدا
در سرم، مجنونم اما بیدوا
مثل فرهادم، دلم بیخانه شد
کوه با فریاد من بیگانه شد
کفزنان رفتند و من جا ماندهام
در دلِ تاریخ، تنها ماندهام
من گذشتم، تا نلغزد گام او
تا نریزد اشکِ بیفرجام او
هیچکس این عشق را باور نکرد
سوزِ آن شب را خدا از بَر نکرد
خواستم، اما نگفتم، سوختم
شعر را تا استخوان آموختم
در نگاهش موج دریا ریخته
روی لبهایش تمنا ریخته
با تو بودن، شرح باران داشتن
در غزلها بوی جانان داشتن
رفتهای، اما جهانت ماندهاست
در دل هر چیز، جانت ماندهاست
شعرهایم بغض خالی ماندهاند
جملهها در بیخیالی ماندهاند
سطرها با گریه در هم میشوند
پیش نامت، واژهها خم میشوند
باورم کن، گرچه دیگر نیستی
در دلم تا آخرین خط، زیستی
شعر از:
وحید پیمان