📜 مجموعه: تاریخ پنهان اسلامگرایی در افغانستان
به قلم فردوس کاوش
این مجموعه نوشتهها، روایتی مستند و تحلیلمحور از خیزش و تحولات جنبش اسلامگرایی تیپ اخوانی در افغانستان است؛ از نخستین جرقهها در دانشگاه کابل تا گسترش و تغییرات ساختاری آن. روایتهایی که همزمان زوایای پنهان تاریخ سیاسی کشور را روشن میسازند و تضادهای درونی این جریانها را واکاوی میکنند.
شما اکنون قسمت [ پنجم ] این مجموعه را میخوانید.
اگر قسمتهای قبلی یا بعدی این مجموعه را نخواندهاید، میتوانید از طریق لینک زیر به آرشیو کامل دسترسی پیدا کنید:
مرگ عبدالرحیم نیازی که نصرتیار٬ حبیبالرحمان و حکمتیار آن را قتل سیاسی میدانستند ضربهی روحی سخت به سازمان جوانان مسلمان بود. حکمتیار٬ حبیبالرحمان و نصرتیار پس از مشورهها و رایزنیهای جدی به این نتیجه رسیدند که تشکیلات سازمان شان را منظم بسازند. آنان همچنان به این نتیجه رسیدند که نیروهای سیاسی دیگر و حلقاتی در خاندان سلطنتی از جمله محافل وابسته به سردار محمد داوودخان٬ صدراعظم پیشین٬ سازمان شان را از این به بعد تهدید جدی تلقی میکنند و به همین دلیل به سازمان جوانان مسلمان تشکیلات سری درست کردند. آنان شخص دیگر را جانشین عبدالرحیم نیازی نساختند. فیصلهی شان این بود که باید سازمان شان٬ شورای رهبری ۵ نفری داشته باشد.
سیفالدین نصرتیار٬ حبیبالرحمان٬ گلبدین حکمتیار٬ محمد عمر کشمی دانشجوی طب و مولوی حبیبالرحمان٬ اعضای شورای رهبری شدند و فیصله این بود که هر تصمیمی باید توسط این ۵ نفر در تفاهم با یکدیگر گرفته شود. حبیبالرحمان اولی که نقش بسیاری کلیدی در سازمان داشت٬ دانشجوی پلتخنیک و متولد نجراب بود و به همین اعتبار٬ حکمتیار٬ نصرتیار و محمد عمر کشمی به او انجنیر حبیبالرحمان میگفتند. حبیبالرحمان دومی فارغ مدرسهی دینی و متولد لغمان بود و از دانشکدهی شرعیات نیز فارغ شده بود و در یکی از مساجد کابل امامت داشت٬ به همین دلیل او را مولوی حبیبالرحمان صدا میزدند.
تشکیلات جدید و شورای رهبری ۵ نفری٬ در گردهمایی ۲۶۰ تن از سرگروههای سازمان جوانان مسلمان در روبروی مسجد پلتخنیک به تصویب رسید. این گردهمایی را میتوان کنگرهی این سازمان خواند که در آن تشکیلات و رهبری جدید به تصویب رسید. خلاصه که سازمان جوانان مسلمان که در زمان حیات عبدالرحیم نیازی بیشتر یک جنبش اعتراضی دانشجویی بود٬ به یک سازمان سری منظم بدل شد. تشکیلات و رهبری جدید در خزان سال ۱۹۷۱ چند ماه پس از دفن عبدالرحیم نیازی به وجود آمد.
تقابل بین اعضای سازمان جوانان مسلمان که با مرگ عبدالرحیم نیازی بسیار رادیکال شده بودند و فعالان چپ بیشتر شد. تماسهای منظم این جوانان با حزب جماعت اسلامی پاکستان و مخالفت علنی آنان با جنبش آزادی بنگلهدیش حلقات ناسیونالیست اطراف داوودخان را هم نسبت به آنان حساس ساخته بود. اخوانیهای بزرگسال با سازمان جوانان مسلمان تمایل به همکاری نداشتند. شورای رهبری ۵ نفری تلاش خود را برای جذب عوام بیشتر کردند و میکوشیدند که در مساجد سخنرانی کنند و به ملاامامها خود شان را نزدیک بسازند. اما ملاامامها و مولویهای سنتی که در مدارس دینی و تفکر دیوبندی تربیه شده بودند٬ افکار اعضای کلیدی سازمان جوانان مسلمان را نمیپسندید. مولویها میگفتند که این جوانان که به مدرسهی دینی قدم نگذاشته اند و نزد عالمان دینی شناختهشده شاگردی نکرده اند٬ صلاحیت تفسیر دین را ندارند. در آن زمان مولویهای دیوبندی هم یک تشکل داشتند ولی در کل با سازمان جوانان مسلمان احساس بیگانهگی میکردند. واقعیت این است که مولویها در افغانستان قدرت دینی را در انحصار دارند و اولینبار بود که عدهای جوان و دانشجوی دانشگاههای مدرن٬ این انحصار را به چالش میکشیدند. واقعیت دیگر این بود که مولویها هم علیه چپیها فعالیت میکردند. مثلا تظاهرات آنان در سال ۱۹۷۱ در اعتراض به نشر شعر بارق شفیعی در وصف لینن در جریدهی پرچم سبب تعطیلی این جریده شد، اما آنان انتقاد تند از شاه و کاستن از هیبت دولت را «گناه» میدانستند و مخالف به اصطلاح سرکوب خودسرانهی چپیها به قیمت تضعیف حکومت بودند.
اما سازمان جوانان مسلمان راه خود را میرفت. در جون سال ۱۹۷۲ حکمتیار یک سخنرانی برای هواداران سازمان شان در نزدیک دانشکدهی تعلیموتربیهی دانشگاه کابل کرد و بعد به سمت کافیتریا رفت. در جریان راه بین چپیهای ماوویست و طرفداران سازمان جوانان مسلمان زد و خورد صورت گرفت و جنگ کلان شد. حکمتیار رهبری گروه خود را در این جنگ به دست گرفت. در جریان زد و خورد یکی از فعالان مشهور چپیهای ماوویست به اسم سیدال سخندان در نزدیک فاکولتهی ساینس به قتل رسید.پولیس کابل برای تامین نظم وارد محوطهی دانشگاه شد و سران سازمان جوانان مسلمان را که به لیلیه رفته بودند٬ بازداشت کرد. حکمتیار٬ نصرتیار٬ حبیبالرحمان و محمد عمر کشمی بازداشت شدند. بقیه بعدا به دلیل این که مدرکی علیه شان یافت نشد رها شدند ولی حکمتیار به جرم سخنرانی تند و تحریک به خشونت در زندان ماند. قرار بود که او در محکمه به یک ونیم سال حبس محکوم شود که همین طور هم شد.
این حادثه و حوادث مشابه دیگر سبب شد که غلام محمد نیازی احساس خطر کند. او به این نتیجه رسید که اگر سازمان جوانان مسلمان به یک نحوی مهار نشود٬ خشونتها افزایش مییابد و حکومت وادار به سرکوب میشود. به همین دلیل او یک تصمیم تاریخی گرفت. او میدانست که نفوذ معنویش در میان سازمان جوانان مسلمان به قدری زیاد است که آنان نمیتوانند به خواست او تمکین نکنند. نیازی تمام استادان اخوانی دانشکدهی شرعیات از جمله پروفیسور برهانالدین ربانی و پروفیسور عبدربالرسول سیاف را به جلسه دعوت کرد و به آنان گفت که باید با سازمان جوانان مسلمان یک حزب مشترک بسازند و رهبری این جوانان را به دست بگیرند. او میدانست که این استادان در کرکتر و تفکر نرم هستند و سازمان جوانان مسلمان را از یک حرکت سری ستیزهجو به یک حزب سیاسی منظم مثل حزب جماعت اسلامی پاکستان بدل میکنند. او از برهانالدین ربانی خواست که رهبری این سازمان را به دوش بگیرد و به شورای رهبری سازمان جوانان مسلمان هم گفت که باید رهبری استاد ربانی را بپذیرند و در یک سازمان کار کنند.
در اواخر سال ۱۹۷۲ جلسهای سری در خیرخانهی کابل برگزار شد. در این جلسه رهبران سازمان جوانان مسلمان از جمله حبیبالرحمان و سیفالدین نصرتیار٬ همراه با استاد ربانی٬ عبدربالرسول سیاف٬ غلام محمد نیازی و شمار زیادی از اشخاص و افراد دیگر حضور داشتند. در جلسه فیصله شد که سازمان جوانان مسلمان لغو شود و یک حزب سیاسی جدید دارای تشکیلات منظم٬ رهبری و اساسنامه٬ بر مبنای ایدیولوژی اخوانالمسلمین به وجود بیاید. روی این ایده در این جلسه توافق صورت گرفت. همچنان توافق شد که استاد ربانی رهبر حزب باشد و آقای سیاف معاون. حبیبالرحمان نجرابی شخص سوم حزب انتخاب شد. سیفالدین نصرتیار ریاست کمیتهی جوانان حزب را به دوش گرفت و در غیاب گلبدین حکمتیار فیصله شد که او ریاست کمیتهی سیاسی حزب را به دوش بگیرد. از آنجایی که در آن زمان قانون احزاب توشیح نشده بود٬ استفاده از کلمهی «حزب» مشکلدار بود و به همین دلیل اسم حزب سیاسی جدید را « جمعیت اسلامی افغانستان» گذاشتند. حکمتیار٬ نصرتیار و حبیبالرحمان و دیگر رهبران سازمان جوانان مسلمان٬ با دل ناخواسته به تقاضای غلام محمد نیازی تن دادند و تشکیل جمعیت به رهبری استاد ربانی را پذیرفتند. اگر خواهش نیازی نمیبود آنان رهبری استاد ربانی را هرگز قبول نمیکردند. این پذیرش برای آنان در حکم نوشیدن جام زهر بود. غلام محمدی نیازی در تشکیلات حزب جدید هم هیچ جایگاهی را نپذیرفت.
شبنامهها: کرایس سندس و قاضیزی/قصهی حکمتیار