فرماندهای که مردم روستاهای شمال کابل او را با شلاق کیبلیاش میشناختند، پس از دیدن قدرت بمباران امریکا افراد خود را مرخص کرد و از جبهه گریخت. او میخواست زندگی تازهای آغاز کند، اما چند سال بعد دوباره به طالبان پیوست.
آناند گوپال، روزنامهنگار و نویسنده کتاب «هیچ مرد خوبی در میان زندگان نیست»، زندگی این فرمانده را با نام جنگی «ملا کیبل» روایت کرده است. گوپال نخستینبار در زمستان سال ۲۰۰۹ او را در کابل دید و پس از ماهها تلاش توانست رضایتش را برای مصاحبه به دست آورد. این دو سپس حدود یک سال در تاکسیها، دفترهای کابل و نقاطی در بیرون شهر با یکدیگر دیدار کردند.
گوپال برای یافتن رد ملا کیبل، به روستاهایی در شمال کابل نیز رفته بود. باشندگان روستای گیاوه از گروهی از افراد طالبان سخن گفتند که از روستایی به روستای دیگر میرفت، اسلحههای مردم را جمع میکرد و مالیات میگرفت. به روایت آنان، فرمانده این گروه هنگام بازجویی و مجازات مردم از یک رشته کیبل به عنوان شلاق استفاده میکرد. لقب ملا کیبل نیز از همینجا آمده بود.
این بخش از روایت چهرهای خشن از او نشان میدهد. یکی از باشندگان گیاوه افراد طالبان را شکنجهگر خوانده و گفته بود آنان قوانین عادی زندگی را به رسمیت نمیشناختند. نیروهای طالبان در جریان جنگ با جبهه متحد، راه ورود غذا و کالا به منطقه را بسته و خانهها، مکتبها و تاکستانها را ویران کرده بود.
با این حال، ملا کیبل برخلاف نامش آموزش دینی رسمی ندیده بود. به روایت گوپال، خواندن برایش دشوار بود و نمیتوانست نقشه را بخواند. او در جریان جنگهای داخلی کابل به یک گروه مسلح محلی پیوسته بود. با ورود طالبان به کابل در سال ۱۹۹۶، به این گروه ملحق شد و به تدریج مقام گرفت.
ملا کیبل مدتی فرمانده پولیس یک ولسوالی در شمال کابل بود. او همچنین مسئولیت انتقال تجهیزات نظامی و خلع سلاح مناطق تازه تصرفشده را برعهده داشت. استفاده از شلاق کیبلی در همین ماموریتها نام جنگی او را ساخت.
در سپتامبر ۲۰۰۱، ملا کیبل در جبهه جنگ با نیروهای احمدشاه مسعود حضور داشت. پس از کشتهشدن مسعود، طالبان عملیات گستردهای را در خطوط جنگ آغاز کرد و تصور میکرد به پیروزی نهایی نزدیک شده است. حملات یازدهم سپتامبر این محاسبه را تغییر داد.
بمباران امریکا در هفتم اکتبر آغاز شد. در روزهای نخست، حملات به مواضع دورتر اصابت میکرد و ملا کیبل هنوز باور نداشت که امریکا بتواند واحد کوچک او را در کوهستان پیدا کند.
چند هفته بعد، گروهی از افرادش برای بررسی محل یک بمباران از اردوگاه بیرون رفت. یک هواپیما کاروان آنان را هدف قرار داد. ملا کیبل از ارتفاعات انفجار را دید. وقتی به محل رسید، بیشتر دوستان و افرادش کشته شده بودند.
آن شب، ملا عمر در پیامی رادیویی از افراد طالبان خواست مقاومت کنند و برای شهادت آماده باشند. این پیام ملا کیبل را خشمگین کرد. او نمیتوانست بپذیرد که رهبری پنهانشده، از افراد مستقر در خط جنگ بخواهد جان خود را در برابر هواپیماهایی از دست بدهند که حتی قادر به دیدن آنها نبودند.
او افراد باقیمانده را جمع کرد و گفت: «به خانه بروید.» هیچکس مخالفت نکرد. ملا کیبل نیز تصمیم گرفت جبهه را ترک کند و نزد همسر و دخترش در کابل برگردد.
فرار به آسانی انجام نشد. گروهی از نیروهای ویژه طالبان که به گارد ارگ معروف بود، او را در مسیر بازداشت کرد. آنان ملا کیبل را خائن و ترسو خواندند، دوباره به جبهه فرستادند و شبها در یک زندان موقت نگه داشتند.
سه روز بعد، هنگامی که نگهبانان برای تهیه غذا به بازار رفته بودند، ملا کیبل همراه یک زندانی دیگر فرار کرد. افراد طالبان بار دیگر او را در حوالی بگرام پیدا کردند و به اردوگاه برگرداندند. اما با نزدیکشدن نیروهای جبهه متحد، اردوگاه بههم ریخت و او توانست برای بار دوم بگریزد.
ملا کیبل ساعتها پیاده به سوی کابل حرکت کرد. کفش مناسب نداشت و برای سوارشدن به یک موتر، ساعت طلایی خود را که یادگار برادرش بود به راننده داد.
او در دوازدهم نوامبر ۲۰۰۱ به کابل رسید. شهر تقریبا خالی بود و نیروهای طالبان آماده خروج میشدند. ملا کیبل پس از دیدن همسر و دخترش، داراییهای خود را فروخت و همراه خانواده از راه وزیرستان وارد پاکستان شد.
روایت فرار او یک حادثه کاملا استثنایی نبود. شبکه تحلیلگران افغانستان نوشته است که پس از فروپاشی حکومت طالبان، بسیاری از اعضا و حتی مقامهای ارشد این گروه به خانههای خود رفتند یا برای گرفتن تضمین امنیتی تلاش کردند. براساس این گزارش، هیاتی از رهبران طالبان در دسامبر ۲۰۰۱ نامهای را برای تسلیم و کنارهگیری از فعالیت سیاسی به حامد کرزی سپرد.
گزارش کمیته روابط خارجی مجلس سنای امریکا نیز میگوید ملا عمر در اوایل دسامبر پیشنهاد تسلیم داد، اما سرانجام فرار کرد. این شواهد نشان میدهد تصمیم ملا کیبل برای ترک جنگ بخشی از فروپاشی گستردهتر طالبان در آن زمان بود.
ملا کیبل پس از خروج از افغانستان مدتی در کراچی به کارهای روزمزد پرداخت و بعد در شیراز مجسمههای مرمری میساخت. او در سال ۲۰۰۲ به کابل بازگشت و کار ترمیم تلفن همراه را آموخت.
براساس روایت کتاب، پولیس دولت پیشین از دکانداران پول میگرفت. پس از آنکه ملا کیبل از پرداخت پول خودداری کرد، ماموران دکانش را تخریب کردند. او که نتوانسته بود در نظام تازه جایگاهی برای خود پیدا کند، دوباره به طالبان پیوست.
پژوهشهای مستقل درباره آن دوره، اصل فساد و اخاذی در پولیس افغانستان را تایید میکند. یک پژوهش دانشگاهی درباره فساد در سطوح پایین پولیس، رشوهگیری، اخاذی جادهای و شبکههای حمایت غیرقانونی را از رفتارهای رایج خوانده است. شبکه تحلیلگران افغانستان نیز نوشته است که بازداشتهای خودسرانه، اطلاعات نادرست و استفاده فرماندهان محلی از نیروهای امریکایی برای حذف رقیبان، به شکلگیری دوباره شورش کمک کرد.
ملا کیبل زمانی که در سال ۲۰۰۹ با گوپال دیدار میکرد، بار دیگر فرمانده طالبان شده بود. گوپال نوشته است افراد تحت فرمان او در وردک به نیروهای امریکایی و حکومت پیشین حمله میکردند، ماموران پولیس را میربودند و در عملیات انتحاری نقش داشتند.
داستان او روایت توبه یا نجات یک فرمانده طالبان نیست. او در حکومت نخست طالبان مردم را شلاق زد و در دوره دوم جنگ نیز به خشونت برگشت. اهمیت داستان در چیز دیگری است. ملا کیبل نشان میدهد که چگونه یک فرمانده از طالبان فاصله گرفت، برای زندگی عادی تلاش کرد و سپس در اثر آمیزهای از انتخاب شخصی، فساد، انتقام و جنگ دوباره به همان گروه بازگشت.
سرنوشت نهایی او روشن نیست. یک بررسی کتاب در نشریه «پروژه پژوهش و اطلاعات خاورمیانه» نوشته است که ملا کیبل در پایان روایت مفقود است و احتمال میرود کشته شده باشد.