دیدگاههایمان را چگونه بدون تحمیل به دیگران ارائه دهیم؟ آیا اصولاً میتوان دیدگاههای خود را بدون تحمیل به دیگران مطرح کرد؟ مگر قرار نیست ما در یک فضای دموکراتیک، آزادانه نظر خود را بیان کنیم و در عین حال، نظر دیگران را هم بشنویم؟ آیا واقعاً میتوان این کار را کرد؟ آیا اصولاً میتوان در یک جامعهی دموکراتیک زندگی کرد؟
مفهوم تحمیل
تحمیل به معنای تحمیل عقیده، فکر یا رفتار به دیگری است. در شرایطی که ما دیدگاههایمان را به دیگران تحمیل میکنیم، عملاً در حال نادیده گرفتن حق انتخاب و استقلال فردی آنها هستیم. اما سوال اینجاست که چطور میتوانیم دیدگاهمان را مطرح کنیم بدون اینکه آن را به دیگری تحمیل کنیم؟ آیا این دو با هم در تضاد هستند؟ آیا هر دیدگاه و نظری لاجرم به تحمیل آن به دیگران منجر میشود؟
برای فهم این موضوع، باید اندکی در باب مفهوم «دیدگاه» و چیستی آن تفکر کنیم. دیدگاه ما هر چیزی میتواند باشد: یک عقیدهی فلسفی، یک نظر سیاسی، یک سبک هنری، یک مدل اقتصادی و امثالهم. وقتی ما دیدگاهمان را مطرح میکنیم، عملاً داریم ادعایی را پیش میکشیم که یا درست است یا نادرست. حالا پرسش این است که چطور میتوانیم این ادعا را بدون تحمیل به دیگران، مطرح کنیم.
ارتباط دیدگاه و زبان
زبان و دیدگاه ما رابطهی تنگاتنگی با هم دارند. ما به کمک زبان است که میتوانیم دیدگاهمان را به دیگران منتقل کنیم. اما زبان چطور میتواند این کار را بکند؟ آیا زبان صرفاً یک وسیلهی خنثی است که ما به کمک آن میتوانیم اطلاعات را جابهجا کنیم، یا خودش میتواند حامل ارزشها و عقاید ما باشد؟
به وضوح میتوان فهمید که زبان نمیتواند کاملاً خنثی باشد. وقتی ما یک واژه یا جمله را به کار میبریم، عملاً داریم از یکسری مفروضات و پیشفرضها استفاده میکنیم که شاید به صراحت دیده نشوند، ولی به هر حال وجود دارند. مثلاً وقتی میگوییم «عدالت»، همه بلافاصله نمیفهمند که ما دقیقاً چه چیزی را مدنظر داریم. هر فردی ممکن است درک متفاوتی از عدالت داشته باشد. این تفاوت درک، محصول تفاوت در دیدگاههاست.
نقش گفتوگو در انتقال دیدگاه
گفتوگو میتواند بهترین راه برای انتقال دیدگاههایمان بدون تحمیل آن به دیگران باشد. گفتوگو یک فرآیند دوطرفه است که در آن، هم فرستنده و هم گیرنده، نقش فعال دارند. وقتی ما در یک گفتوگوی واقعی شرکت میکنیم، عملاً به دیگران این فرصت را میدهیم که دیدگاههای ما را بشنوند، نقد کنند و حتی تغییر دهند.
اما آیا گفتوگو همیشه ممکن است؟ آیا در همه شرایط میتوان گفتوگو کرد؟ مثلاً در شرایطی که طرفین، دیدگاههای بسیار متضادی دارند، آیا باز هم میتوان به یک گفتوگوی سازنده امیدوار بود؟ یا اساساً گفتوگو در چنین شرایطی به یک فرآیند تکرار حرفهای خودمان تبدیل میشود و نه به یک تبادل نظر واقعی؟
- شرط اول برای یک گفتوگوی سازنده این است که طرفین، حداقل در یکسری از اصول اولیه، مشترک باشند.
- شرط دوم این است که طرفین، هماکنون در یک وضعیت عاطفی و روانی مناسب برای شنیدن و درک یکدیگر باشند.
- شرط سوم اینکه افراد، به یک زبان مشترک صحبت کنند و به یک سری مفاهیم و پیشفرضهای مشترک، باور داشته باشند.
نمونههای عملی
بیایید این بحث را با یک مثال پیش ببریم. فرض کنید شما یک فعال محیط زیست هستید و میخواهید دیدگاهتان را دربارهی لزوم کاهش استفاده از سوختهای فسیلی به یک کارمند یک شرکت نفتی انتقال دهید. حالا چطور میتوانید این کار را بکند بدون اینکه دیدگاهتان را به او تحمیل کنید؟
یک راه این است که شما با او وارد گفتوگو شوید و دلایلتان را برای او توضیح دهید. شما میتوانید بگویید: «من فکر میکنم استفاده از سوختهای فسیلی در درازمدت به ضرر همهی ماست. میتوانیم در این باره بیشتر بحث کنیم؟» به این ترتیب، شما نهتنها دیدگاهتان را مطرح میکنید، بلکه به طرف مقابل این فرصت را میدهید که نظرش را بیان کند.
اما اگر طرف مقابل اصلاً تمایلی به شنیدن نداشته باشد یا از همان اول، دیدگاهتان را مسخره یا غلط بداند، چه؟ در اینجاست که قضیه کمی پیچیدهتر میشود. در چنین شرایطی، شاید لازم باشد که شما به جای تلاش برای قانع کردن او، بیشتر به تقویت زیرساختهای ذهنیتان بپردازید. مثلاً ببینید که اساساً چه دلایل و استدلالهایی میتواند شما را به آن دیدگاه برساند و آیا این دلایل و استدلالها، قوی و قابل دفاع هستند یا نه.
نقش شنونده در گفتوگو
بسیار پیش میآید که ما در یک گفتوگو، بیشتر به این فکر میکنیم که چه باید بگوییم تا طرف مقابلمان را قانع کنیم و کمتر به این توجه میکنیم که واقعاً حرفهای او چیست و چه دغدغهها و نگرانیهایی دارد. اما یک شنوندهی فعال، دقیقاً برعکس این عمل میکند. او بیشتر به حرفهای طرف مقابلش توجه میکند و سعی میکند که واقعاً بفهمد که او از چه میگوید.
شنیدن فعالانه، یک مهارت است. این مهارت، نیازمند این است که ما پیشفرضهایمان را کنار بگذاریم و با یک ذهن باز، به حرفهای طرف مقابلمان گوش دهیم. مثلاً اگر کسی در مقابل دیدگاهمان، یک استدلال مخالف آورد، به جای اینکه بلافاصله شروع به دفاع کنیم، بهتر است که اول بفهمیم که او دقیقاً چه میگوید و چرا این حرف را میزند.
تفاوت دیدگاه و عقیده
دیدگاه و عقیده دو مفهوم نزدیک به هم هستند، اما نه دقیقاً یکسان. دیدگاه میتواند یک چارچوب کلی برای نگاه کردن به جهان باشد، در حالی که عقیده، بیشتر یک باور یا نظر شخصی است. مثلاً دیدگاه فلسفی یک فرد میتواند شامل عقاید مختلف او در باب هستیشناسی، معرفتشناسی و اخلاق شود.
وقتی ما دیدگاهمان را مطرح میکنیم، عملاً داریم یکسری عقاید و باورهایمان را هم به دیگران منتقل میکنیم. اما اگر این کار را به نحوی انجام دهیم که طرف مقابل احساس کند که ما در حال تحمیل عقایدمان به او هستیم، احتمالاً نتیجهی مطلوبی نمیگیریم.
لزوم تفکر نقادانه
برای اینکه بتوانیم دیدگاههایمان را بدون تحمیل به دیگران مطرح کنیم، نیازمند تفکر نقادانه هستیم. تفکر نقادانه به ما کمک میکند که استدلالهایمان را ارزیابی کنیم و ببینیم که آیا واقعاً محکم و قابل دفاع هستند یا نه. همچنین به ما کمک میکند که به نقاط ضعف دیدگاهمان واقف باشیم و بتوانیم آنها را بپذیریم.
وقتی ما به یک دیدگاه، صرفاً به چشم یک عقیده یا باور شخصی نگاه کنیم، عملاً آن را از محک نقد و ارزیابی، دور نگه داشتهایم. اما وقتی دیدگاهمان را به عنوان یک فرضیه یا یک پیشنهاد برای ارزیابی بیشتر مطرح میکنیم، به خودمان و به طرف مقابلمان این فرصت را میدهیم که آن را نقد کنیم و ببینیم که آیا واقعاً ارزش دفاع دارد یا نه.
تعامل با مخالفان
یکی از سختترین شرایط برای انتقال دیدگاههایمان، تعامل با کسانی است که دیدگاههای مخالف ما را دارند. در چنین شرایطی، بهراحتی میتوانیم وارد یک چرخهی معیوب از گفتوگوهای بیفایده شویم که در آن، هر دو طرف فقط به تکرار حرفهای خودشان بپردازند و هیچیک نتوانند دیگری را قانع کنند.
اما راههای بهتری هم وجود دارد. مثلاً میتوانیم به جای اینکه صرفاً بر روی اثبات درستی دیدگاهمان تمرکز کنیم، بیشتر به درک دیدگاه طرف مقابل بپردازیم. مثلاً بگوییم: «من میفهمم که شما نگران این هستید که اگر ما به سمت انرژیهای نو برویم، ممکن است اشتغال در صنعت نفت تحت تأثیر قرار بگیرد. من هم نگران این موضوع هستم، اما معتقدم که مزایای اقتصادی و زیستمحیطی انرژیهای نو، بهمراتب بیشتر از این خطر است.»
به این ترتیب، ما نهتنها دیدگاهمان را مطرح میکنیم، بلکه به طرف مقابل نشان میدهیم که واقعاً به نگرانیها و دغدغههای او توجه داریم.
تأثیر زبان بر دیدگاه
زبان ما چقدر میتواند در انتقال دیدگاههایمان مؤثر باشد؟ آیا میتوانیم با تغییر زبانمان، طرز بیانمان، دیدگاهمان را هم تغییر دهیم؟ آیا زبان صرفاً یک وسیلهی خنثی است که به کمک آن میتوانیم افکارمان را بیان کنیم یا خودش میتواند دیدگاهمان را شکل دهد؟
از یک منظر، زبان میتواند دیدگاهمان را محدود کند یا گسترش دهد. مثلاً اگر ما فقط در یک دایرهی واژگانی خاص بچرخیم، عملاً داریم خودمان را از بیان دیدگاههای جدیدتر و متنوعتر محروم میکنیم. اما اگر زبانمان را متنوع کنیم، اگر مفاهیم و واژگان جدید را یاد بگیریم، میتوانیم دیدگاههایمان را هم توسعه دهیم.
مثلاً وقتی میگوییم «این کار شدنی نیست»، عملاً داریم با یک زبان محدودکننده، دیدگاهمان را بیان میکنیم. اما اگر بگوییم «این کار چالشهایی دارد، مثلاً …»، داریم با یک زبان گشودهتر و انعطافپذیرتر، دیدگاهمان را مطرح میکنیم.
«فلسفه، پاسخهای آمادهای برای پرسشها ندارد، بلکه ابزارهایی برای تفکر دربارهی پرسشها دارد.»
جریان سیال تفکر
تفکر ما در باب دیدگاههایمان باید یک جریان سیال و پویا باشد. ما باید همواره آماده باشیم که دیدگاههایمان را تغییر دهیم یا تعدیل کنیم، بر اساس دلایل و شواهد جدید. این نیازمند این است که ما همواره به دنبال یادگیری باشیم، همواره به دنبال ارزیابی و سنجش مجدد دیدگاههایمان باشیم.
وقتی ما دیدگاههایمان را به عنوان یک فرضیه یا یک پیشنهاد برای ارزیابی بیشتر مطرح میکنیم، عملاً به خودمان و به طرف مقابلمان این فرصت را میدهیم که آن را نقد کنیم و ببینیم که آیا واقعاً ارزش دفاع دارد یا نه.
این فرآیند، یک فرآیند پویا و زنده است. ما در آن به دنبال فهم بیشتر و بهتر هستیم، نه به دنبال اثبات یک ادعا. به این ترتیب، ما نهتنها دیدگاههایمان را مطرح میکنیم، بلکه به طرف مقابلمان این فرصت را میدهیم که در این فرآیند، همراه ما باشد و به تبادل نظر بپردازد.