سایههای جنگ سرد و فروپاشی نظم پیشین
دهه ۹۰ میلادی در افغانستان، عرصهای بود که در آن تاریخ و جغرافیا دست به دست هم دادند تا سرنوشت مردمانی را رقم بزنند که سالها در میان گردبادهای جنگ و بیثباتی زیسته بودند. طالبان، گروهی که بعدها نامش در جهان پیچید، در بستر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد شکل گرفت؛ دورهای که قدرتهای بزرگ، بازیگران محلی را برای پیشبرد منافع خود به میدان فرستادند. افغانستان در آن زمان، همچون صفحهای سفید نبود که یکباره طالبان بر آن حک شود، بلکه حاصل انبوهی از عوامل تاریخی، اجتماعی و سیاسی بود که در هم تنیده شده بودند.
وقتی نیروهای شوروی در سال ۱۹۸۹ از افغانستان خارج شدند، خلأ قدرتی عظیم در کشور شکل گرفت. دولت مرکزی که توسط شوروی حمایت میشد، تضعیف شده بود و گروههای مختلف مجاهدین، که زمانی متحد علیه دشمن خارجی بودند، به جان هم افتادند. این جنگ داخلی و هرجومرج، زمینه را برای ظهور نیروهایی فراهم کرد که وعده نظم و امنیتی سختگیرانه را میدادند. طالبان، متولد مدارس دینی در پاکستان و پرورش یافته در دل همین آشوب، توانستند با شعار پاکسازی فساد و بازگرداندن نظم مذهبی، دل بسیاری از مردم خسته و ناامید را به دست آورند.
مدارس دینی و نقش پاکستان در شکلگیری طالبان
شاید یکی از کلیدهای اصلی فهم ظهور طالبان، نگاه به شبکه گسترده مدارس دینی یا «مکتبها» باشد که در دهههای ۸۰ و ۹۰ در مناطق مرزی پاکستان و افغانستان رشد کردند. این مدارس، که به طور عمده از سوی پاکستان و برخی کشورهای عربی حمایت مالی و ایدئولوژیک میشدند، جایی بودند که جوانان افغان، بسیاری از آنها پناهنده و آواره، به آموزشهای مذهبی سختگیرانه و تفسیری جهادی از اسلام دسترسی پیدا کردند. این مدارس تعلیمات دینی ارائه میدادند،. همچنین به نوعی مرکز بازتولید ایدئولوژی و هویت طالبان بودند.
پاکستان، به عنوان کشوری که مرزهای طولانی با افغانستان داشت و منافع استراتژیک خود را در منطقه دنبال میکرد، نقش مهمی در شکلگیری طالبان ایفا کرد. حمایتهای نظامی، مالی و سیاسی پاکستان، به ویژه از طریق سازمان اطلاعات ارتش این کشور (آیاسآی)، طالبان را قادر ساخت تا به سرعت قدرت خود را گسترش دهند. این حمایتها، البته، در بستری از منافع متقابل و پیچیده شکل گرفت؛ جایی که اسلامگرایی رادیکال با سیاستهای منطقهای تلاقی کرد و طالبان را به ابزاری برای نفوذ پاکستان در افغانستان تبدیل نمود.
فروپاشی دولت مرکزی و فراغت قدرت
افغانستان پس از خروج شوروی، دیگر کشوری با دولتی مرکزی قوی نبود. در این سالها، دولت کابل به تدریج از هم پاشید و گروههای مختلف قومی، قبیلهای و جنگسالارانه هرکدام قلمرویی را تحت کنترل خود درآوردند. این وضعیت، که به «جنگهای داخلی» معروف شد، فضای بیاعتمادی و خشونت را در سراسر کشور گسترش داد. مردم، خسته از سالها جنگ و بیثباتی، به دنبال راهی برای بازگرداندن آرامش بودند؛ خواستهای که طالبان با وعده نظم و اجرای قوانین سختگیرانه شرعی پاسخ دادند.
اما طالبان از خلأ قدرت بهره بردند،. همچنین توانستند با تکیه بر ساختارهای قبیلهای و مذهبی، شبکهای از وفاداریها را در مناطق جنوبی افغانستان شکل دهند. آنها پیامآور نظم و امنیتی بودند که بسیاری از مردم آن را به قیمت از دست دادن آزادیهای فردی و اجتماعی پذیرفتند. در این میان، جنگسالاران و رهبران محلی نیز گاهی با طالبان همراه شدند، گاهی شکست خوردند و گاهی کنار رفتند؛ اما هیچکدام نتوانستند به شکل مؤثری مانع پیشروی طالبان شوند.
فقر، بیثباتی و گرسنگی؛ بستر اجتماعی ظهور طالبان
در دل هر جنگ، گرسنگی و فقر ریشه میدواند. افغانستان دهه ۹۰، سرزمینی بود که مردمش از قحطی، بیخانمانی و فقدان حداقلهای زندگی رنج میبردند. زیرساختهای تخریب شده، اقتصاد نابود شده و نهادهای اجتماعی فلج شده، زندگی روزمره را به مبارزهای برای بقا تبدیل کرده بود. در چنین شرایطی، وعدههای طالبان برای برقراری امنیت، بازسازی نظم و ایجاد عدالت اجتماعی، به رغم سختگیریهایشان، برای بسیاری جذاب بود.
در روستاها و شهرهای کوچک، جایی که دولت مرکزی هیچ حضور واقعی نداشت، طالبان به عنوان نیرویی که میتوانست قانون را اجرا کند و امنیت را برقرار سازد، دیده شدند. این تصویر، البته، بسیار یکبعدی بود؛ زیرا طالبان با سرکوب، محدودیتهای شدید اجتماعی و مذهبی، و خشونت گسترده، بسیاری از آزادیهای مردم را سلب کردند. اما در آن لحظه تاریخی، بسیاری از مردم ترجیح دادند به جای هرج و مرج و جنگسالاران، دست طالبان را بگیرند؛ حتی اگر این دست، آهنین و بیرحم بود.
ایدئولوژی و خشونت؛ پیوندی که طالبان را متمایز کرد
طالبان، فراتر از یک گروه جنگطلب یا یک جنبش سیاسی، حامل ایدئولوژیای بودند که خشونت را نه فقط به عنوان ابزار، بلکه به عنوان بخشی از هویت و مشروعیت خود میدیدند. آموزههای سختگیرانه مذهبی و تفاسیر رادیکال از شریعت، به آنها اجازه داد تا با توجیه دینی، کنترل جامعه را به دست گیرند و هر گونه مخالفت را سرکوب کنند. این خشونت ساختاریافته، از شکنجه و اعدامهای عمومی گرفته تا محدودیتهای شدید زنان، بخشی از سیاست حکومتیشان شد.
این خشونت، در عین حال، طالبان را از سایر گروههای مجاهدین متمایز کرد. آنها به دنبال قدرت بودند،. همچنین میخواستند جامعه افغانستان را به شکل رادیکالی تغییر دهند؛ جامعهای که مطابق با تفسیری خاص از اسلام اداره شود. این رویکرد، در بسیاری از مناطق، به بروز مقاومتهای محلی و حتی قیامهایی علیه طالبان انجامید، اما در نهایت، خشونت و ترس ابزاری بود که طالبان با آن توانستند بر بخشهای بزرگی از کشور مسلط شوند.
—
ظهور طالبان در دهه ۹۰، داستانی است از زخمهای عمیق جنگ، شکست دولت، مداخلات خارجی، و جستجوی مردم برای امنیت در میان خرابهها. داستانی که در آن ایدئولوژی و خشونت، فقر و بیثباتی، و منافع قدرتهای منطقهای و جهانی به هم گره خوردند تا گروهی نوظهور را به صحنه بیاورند؛ گروهی که نه فقط محصول زمانه خود بود، بلکه خود نیز سرنوشت افغانستان را برای دههها رقم زد.