جنگهای ایران و عثمانی که از قرن شانزدهم تا قرن نوزدهم به صورت متناوب جریان داشت، بخشی از رقابتهای ژئوپولیتیکی و مذهبی در منطقه خاورمیانه بودند. این درگیریها عمدتاً حول کنترل سرزمینهای مرزی و نفوذ در مناطق استراتژیک مانند عراق و ارمنستان شکل گرفتند. هر دو امپراتوری، با ساختارهای سیاسی و نظامی متفاوت، در طول زمان توانستند در مقاطعی برتریهایی به دست آورند، اما هیچیک نتوانست به طور کامل دیگری را از میدان بهدر کند.
از سوی ایران، سلسله صفوی و سپس قاجارها با تأکید بر حفظ قلمرو و هویت شیعی، در مقابل امپراتوری عثمانی که به عنوان قدرت سنی و رقیب منطقهای مطرح بود، مقاومت کردند. این تقابل مذهبی، علاوه بر رقابت سیاسی، به شدت بر شدت و دوام جنگها تأثیر گذاشت. در بسیاری از نبردها، مرزهای دو امپراتوری به واسطه پیمانهایی موقت تثبیت میشد، اما این آرامش همیشگی نبود و مجدداً تنشها شعلهور میشد.
با گذر زمان و تغییر شرایط داخلی و بینالمللی، هر دو طرف به تدریج به این نتیجه رسیدند که ادامه جنگهای فرسایشی به نفع هیچکدام نیست. ضعفهای اقتصادی، فشارهای نظامی از سوی قدرتهای اروپایی و تغییرات سیاسی داخلی باعث شد که هر دو امپراتوری به سمت مذاکره و توافق حرکت کنند. پیمانهای ترکمانچای (۱۸۲۸) و سپس آخال (۱۸۸۱) نمونههایی از این تلاشها بودند که مرزهای مشخصی را تعیین کردند و زمینهای برای پایان درگیریهای نظامی فراهم آوردند.
این پایان نسبی جنگها را میتوان به عنوان نتیجهای از تحولات عمیقتر در ساختارهای داخلی و تعاملات بینالمللی دید. امپراتوری عثمانی که به تدریج درگیر مشکلات داخلی و فشارهای غربی بود، دیگر توان ادامه جنگهای پرهزینه را نداشت. ایران نیز که با چالشهای اقتصادی و سیاسی روبهرو بود، به دنبال حفظ حداقلی از ثبات و امنیت مرزها بود. در این شرایط، توافقهای مرزی و دیپلماتیک جایگزین جنگهای نظامی شدند و مسیر تازهای برای روابط دو کشور گشودند.
با این حال، این پایان به معنای رفع کامل تنشها نبود؛ بلکه بیشتر به یک تعادل شکننده منجر شد که تا زمان فروپاشی امپراتوری عثمانی و شکلگیری دولتهای جدید در منطقه ادامه یافت. بنابراین، جنگهای ایران و عثمانی در نهایت با ترکیبی از عوامل داخلی و خارجی خاتمه یافتند که نشاندهنده پیچیدگی و چندلایه بودن تاریخ روابط این دو قدرت بزرگ منطقهای است.