برخی انسانها، برخلاف تمام قوانین نانوشتهی زندگی، راهی به سوی اوج پیدا میکنند. آنها در تاریکیِ محض متولد میشوند، بدون هیچ پشتوانهای، بدون سرمایه، بدون ارتباطات، بدون حتی یک فرصت روشن. اما چیزی درون آنها هست که تفاوت را رقم میزند. گویی سرنوشت، هرچقدر که برایشان نقشههای سخت بکشد، آنها راهی برای عبور پیدا میکنند.
ماجراهایی که در ادامه میآید، فقط داستانهای موفقیت نیستند؛ اینها روایتهای واقعی از زندگی انسانهاییاند که از فقر، شکست، تحقیر و ناامیدی عبور کردند و به جاودانگی رسیدند.
هُوارد شولتز: مردی که کودکیاش را در فقر گذراند، اما جهانی را کافهنشین کرد

هُوارد شولتز در خانوادهای فقیر در بروکلین نیویورک به دنیا آمد. خانهی آنها در یک مجموعهی مسکونی ارزانقیمت بود که بیشتر ساکنانش از طبقهی کارگر بودند. پدرش رانندهی کامیون بود، مردی زحمتکش که هرگز فرصتی برای پیشرفت پیدا نکرد.
کودکی هُوارد پر از لحظههایی بود که در آنها “کمبود” بهشدت حس میشد. لباسهایش دستدوم بودند، سفرهی خانهشان سادهتر از آن بود که آرزویی در آن معنا داشته باشد. اما پسرک، برخلاف زندگی اطرافش، ذهنی سرشار از رویا داشت. او از پنجرهی خانهی کوچکشان، برجهای بلند نیویورک را تماشا میکرد و با خود فکر میکرد: آیا کسی مثل او، میتواند روزی در یکی از این ساختمانها دفتر خودش را داشته باشد؟
او با وامهای دانشجویی توانست به دانشگاه برود و پس از فارغالتحصیلی، در یک شرکت فروش تجهیزات قهوه مشغول به کار شد. یک روز، به شهر سیاتل رفت تا با یک کافهی کوچک محلی که قهوهی خاصی سرو میکرد، آشنا شود. آنجا، نامی را شنید که بعدها جهان را تغییر داد: استارباکس.
شولتز بهقدری شیفتهی این کافه شد که شغل خود را رها کرد و به استارباکس پیوست. او رؤیایی در سر داشت که بنیانگذاران اصلی استارباکس آن را درک نمیکردند: او میخواست این برند را جهانی کند، آن را از یک کافهی محلی به سبک زندگی مردم تبدیل کند. اما وقتی ایدههایش رد شدند، تصمیم گرفت خودش راهی پیدا کند.
او با هزاران سختی توانست سرمایهی کوچکی جمع کند و یک کافیشاپ راهاندازی کند. با تمام انرژی، ایمان و پشتکاری که داشت، موفق شد سرمایهگذاران بیشتری جذب کند و در نهایت، استارباکس را خرید.
امروز، استارباکس نهتنها یک کافیشاپ، بلکه یک سبک زندگی است. مکانی که مردم در آن قرارهای کاری میگذارند، کتاب میخوانند، گپ میزنند، و قهوهای که شاید هرگز اگر شولتز نبود، اینچنین محبوب نمیشد.
او نه سرمایهی اولیه داشت، نه ارتباطات خاصی، نه حتی کسی که باورش کند. اما چیزی که داشت، یک رویا بود که دست از آن نکشید.
جی. کی. رولینگ: زنی که در فقر نوشت و جهان را جادو کرد

سالها قبل، در یک کافهی کوچک در ادینبرو، زنی با دستهای سرد، فنجانی چای مقابلش، مدام به بیرون خیره میشد. او نه برای تفریح آنجا نشسته بود، نه برای گپوگفت با دوستان. او تنها بود، شکستخورده، در آستانهی افسردگی، و در تلاش برای زنده ماندن.
جی. کی. رولینگ، خالق دنیای هری پاتر، روزگاری فقیر و تنها بود. او پس از یک ازدواج ناموفق، با دختری کوچک و بدون هیچ درآمد ثابتی، در خانهای کوچک زندگی میکرد. گاهی نمیتوانست حتی برای خودش غذای مناسبی بخرد، گاهی پول اجارهاش را به سختی جور میکرد.
اما درون این زن، جهانی نهفته بود که هنوز کسی جز خودش از آن خبر نداشت. هر روز، در همان کافه، روی کاغذهای کهنه، داستان پسری را مینوشت که در اتاق زیرپلهای زندگی میکرد و روزی متوجه میشد که جادوگر است.
وقتی اولین نسخه از کتابش را به ناشران فرستاد، یکی پس از دیگری رد کردند. بعضیها گفتند داستانش بیش از حد بلند است، بعضی گفتند کودکان به جادو علاقهای ندارند، و برخی اصلاً آن را نخوانده کنار گذاشتند.
اما او ادامه داد. بارها و بارها رد شد، تا اینکه یک ناشر کوچک، به پیشنهاد دخترش که تنها چند صفحه از کتاب را خوانده بود، قبول کرد نسخهای از آن را منتشر کند.
همین یک فرصت کافی بود. هری پاتر نهتنها یک کتاب، بلکه پدیدهای جهانی شد. رولینگ که روزی برای خرید یک فنجان چای پول نداشت، حالا یکی از ثروتمندترین نویسندگان تاریخ است.
اگر آن روزها تسلیم شده بود، اگر باورش را از دست داده بود، امروز نامی از او در تاریخ نبود.
اپرا وینفری: دختری که از فقر، سوءاستفاده و ناملایمات، امپراتوری ساخت

در شهری کوچک در ایالت میسیسیپی، دختری سیاهپوست در فقر مطلق به دنیا آمد. مادرش مستخدم بود، خانهشان چیزی شبیه به یک اتاقک چوبی، و آیندهاش چیزی نبود جز یک مسیر از پیش تعیینشده از کارگری و سختی.
او در کودکی مورد سوءاستفادهی جنسی قرار گرفت، در نوجوانی باردار شد و فرزندش را از دست داد. تحقیرها، فقر و نادیده گرفته شدن، بخشی از زندگی روزمرهاش بود. اما چیزی درون او بود که اجازه نمیداد متوقف شود.
با تلاش بسیار، موفق شد به دانشگاه برود و در یک ایستگاه رادیویی مشغول به کار شود. کمکم استعدادش در اجرا و ارتباط با مردم کشف شد. او متفاوت بود؛ صادق، جسور، و کسی که بهراحتی میتوانست از عمیقترین احساسات انسانی حرف بزند.
با گذشت سالها، برنامهی گفتوگوی روزانهی او، “اپرا وینفری شو”، تبدیل به یکی از پربینندهترین برنامههای تاریخ شد. او نهتنها یک مجری، بلکه یک الهامبخش، یک چهرهی تأثیرگذار و یکی از قدرتمندترین زنان جهان شد.
از زنی که در کودکی چیزی جز رنج ندیده بود، به کسی که میلیونها نفر را با سخنانش تحت تأثیر قرار میداد.
این سه نفر، تنها چند نمونه از هزاران انسان هستند که روزی چیزی نداشتند، اما رویاهایشان را حفظ کردند. موفقیت، تنها به ثروتمندان و آنهایی که در موقعیتهای خوب متولد شدهاند، تعلق ندارد. گاهی، آنهایی که چیزی ندارند، بیش از همه میجنگند.
شاید این داستانها، روزی داستان تو باشند.